تبليغاتX
گوناگون

گوناگون

 ثریا خانه اش را فروخته و پولش را داده تا رضا با آن کار کند و سودش را ماهانه بدهد این وسط جنس های قاچاق  هپلی هپو میشود او تا موضوع را می فهمد کاسه آش از دستش می افتد و وسط حیاط بیهوش می شود.

طاها مشکل قلبی دارد و عاشق شده ولی دختر جواب رد می دهد از طرفی شوهر خواهر قمار بازطاها که پدری معتاد هم دارد می خواهد سرطاها را زیر اب کند تا سهمش را با لا بکشد.

پیمان درتصادف کشته شده و پدر و مادرو برادرش هم که در این تصادف در ب و داغان شده اند در بیمارستان می فهمند که پیمان کشته شده اه وناله راه می اندازند و تازه داستان نامردی ها شروع می شود...

این ها سه تصویر از سه سریال ((تاثریا )) (شیدایی) و ((پنجره)) است که این شب ها روی انتن شبکه های 1 ، 3  5، می رود. در هیچ کدام از این سریال ها نه ارامشی وجود دارد و نه حتیِّ یک آدم و رابطه ی طبیعی و انسانی.تازه در کنار این سه سریال سه سریال هم از شبکه ی آی فیلم پخش می شود که درست در اوج بد بختی اند در(مدار صفر درجه) با ترجمه (حب الشرقی)حبیب توسط نازی ها دستگیر شده ودارد زیر شکنجه خرد وخاکشیر می شود . در ((ستایش)) ستایش برادر مرده شوهر و مادرش را هم از رست داده. در پس از باران دایی بد جنس به دنبال انتقام از خان وخانوم کوچیک است کافی است مخاطبی که بعد از یک روز کاری پر فشار و پر استرس به خانه برگشته از عصر پای تلویزیون بنشیند، و این سریالها را ببیند تماشای این شش قصه ی پر از فلاکت و بدبختی اگر او را به سکته نیدازد باید یه سلامت روانش شک کرد.!چاره ای ندارد جز اینکه با روانی آزرده و پریشان به تخت برود یا به کل قید تماشای تلویزیون را بزند. جالب اینجاست که مسولان صدا و سیما 9 ماه قبل در سخنرانی ها و بخشنامه هایی اعلام کرده بو دند که ( ساخت سریال های تلخ ممنوع است.) اگراین سریالها تلخ نیست پس وای به حال ما اگر مسولین مر بوطه د ستو ر ساخت سریال تلخ بدهند.! آن وقت هیچ کدا ممان از فرط اشک و اه وناله یا شاید سکته جان سالم به در نمیبریم. تا زه د و ماه قبل مو سولان رسانه ملی در اخرین همایش افق رسانه ملی شان از افزایش امید و نشاط دم زدند که با ساخت این سریال ها تعریف جدیدی از امید و نشاط ارائه شده است!با این وضع  نمی شود به مخاطب بی رمق خرده گرفت که برای نجات جانش ازغمبادو دق کردن کانلل های دیگری را بالا و پایین کند.

 

پی نوشت:ای کاش یکی به مسولان تلویزیون بگوید که رسانه باید برای همه ذائقه ها خوراک خوب تامین کند از تلخ تا شرین نه به ان دستورات بی مایه برای فراموش کرد ن تلخی در سریالها ((لابد با این فرایند نباید شاهکار هایی مثل زیر هشت نبایدتولید شود.!) نه به این محصولاتی که با هدف شادی افزایی(!) روی انتن می رود. شاید مسولان صدا و سیما استد لالشان برای ساخت چنین سریال های تلخی پایان امیدوارانه و بازگشت به خوبی ها و از این دست نکات باشد اما چرابرای چنین پایانی در یک قسمت باید 40 تا 50 قسمت کام مخبطب را تلخ کرد؟

                                          منبع:مجله همشهری جوان شماره 342

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 19:49  توسط امید  | 

پرتغال براي جلوگيري از ورشکستگي اقتصادي تصميم گرفته است 'کريستيانو رونالدو' ستاره فوتبال اين کشور را در ازاي 160 ميليون پوند به اسپانيا بفروشد.


 به گزارش روزنامه ایندیپندنت انگلیس، وزیر دارایی پرتغال ظاهرا در این رابطه موافقت گران ترین بازیکن فوتبال جهان را هم گرفته است.

 ''خوزه سوکراتس'' نخست وزیر پرتغال هفته گذشته بعد از اینکه لایحه ریاضت اقتصادی او توسط پارلمان رد شد، استعفا داد. پس از استعفای او، اعتبار اقتصادی پرتغال تا مرز ورشکستگی تنزل کرد. این وضعیت برای کشوری که هم اکنون 12 میلیارد یورو بدهی دارد فاجعه بار است.

  تا کنون هیچ فوتبالیستی بین کشورها رد و بدل نشده اما اسپانیا در این مورد سابقه ای طولانی دارد.

دو تن از بزرگان فوتبال این کشور یعنی ''آلفردو دی استفانو'' و ''فرانس پوشکاش'' که قبلا ملیت کشور دیگری را داشتند و برای تیم های ملی کشورهایشان بازی می کردند، پس از تغییر ملیت خود برای تیم ملی فوتبال اسپانیا به میدان رفتند.

 دی استفانو که هنوز هم در باشگاه رئال مادرید فعالیت می کند، پیش از رفتن به اسپانیا برای تیم ملی آرژانتین و نیز کلمبیا بازی کرده بود.

 پوشکاش نیز که عضو تیم ملی مجارستان در فینال جام جهانی 1954 بود، بعد از انقلاب 1956 این کشور به اسپانیا رفت.

 آخرین مورد مربوط به ''مارکوس سنا'' است که پدر و مادری برزیلی دارد و در همین کشور به دنیا آمده است اما به همراه تیم ملی اسپانیا جام قهرمانی در مسابقات یورو 2008 را بالای سر برد ؛ البته او قبلا برای تیم ملی برزیل بازی نکرده بود.

 فیفا بعد از تغییر ملیت پوشکاش قوانین خود در این رابطه را سختگیرانه تر کرد به طوریکه طبق قانون کنونی اگر بازیکنی برای یک کشور در هر رده سنی به میدان برود، دیگر نمی تواند تابعیت خود را تغییر دهد مگر اینکه در زمان بازی ملیت دوگانه ای داشته باشد یا در کشور دوم فارغ التحصیل شده باشد.

 ''میکل آرتتا'' هافبک اسپانیایی اورتون چون در تیم زیر 21 سال اسپانیا بازی کرده بود طبق این قانون نتوانست به تیم ملی انگلیس بپیوندد.

 با وجود همه اینها کمیته اجرایی فیفا قصد دارد در جلسه محرمانه ای قوانین جدیدی تصویب کند تا در صورت توافق دو کشور، امکان چنین انتقالی وجود داشته باشد.

 این اقدام مخالفانی هم دارد از جمله سازمان ''حفظ فوتبال پاک'' که سخنگوی او می گوید، چنین حرکتی احمقانه است.

 وی معتقد است: این کار جام جهانی را ویران می کند و جام جهانی تبدیل به لیگ قهرمانان دیگری خواهد شد.

 دیدگاه ها در پرتغال هم متفاوت است. در حالیکه که بسیاری موافقت رونالدو برای این انتقال را ''نهایت میهن پرستی'' او می دانند، برخی دیگر می گویند او ''تسلیم'' شده است.

 ''پائولو فریل'' استاد اقتصاد سیاسی در دانشگاه لیسبون به ایندیپندنت گفت: ما 60 سال (1580-1640) تحت سلطه پادشاهی اسپانیا بودیم و برای به دست آوردن استقلالمان مجبور شدیم، بجنگیم. اسپانیا ما را نجات نمی دهد، آنها می خواهند از راه غیر مستقیم اتحاد ایبری را دوباره زنده کنند.

 در اسپانیا نیز تردیدها بسیار است و بحث های زیادی در مورد نیاز فوتبال اسپانیا به بازیکنی مثل رونالدو وجود دارد. اسپانیا هم اکنون قهرمان جهان و اروپا است. شیوه بازی این تیم بیشتر تکیه بر پاس کاری است تا مهارت های فردی که رونالدو به آن شهرت دارد. بنابراین این کشور اگر قرار باشد بازیکن خارجی را به خدمت بگیرد باید برای خرید ''لیونل مسی'' ستاره آرژانتینی بارسلونا تلاش کند.

 با این حال اگر در اسپانیا استقبال گرمی از رونالدو نشود،کشورهای دیگری هستند که به مهارت های رونالدو نیاز داشته باشند. دو شب پیش اخباری منتشر شد مبنی بر اینکه ''دیوید کامرون'' نخست وزیر انگلیس پیشنهادی 200 میلیون پوندی برای خرید رونالدو و حضور وی در تیم ملی انگلیس آماده کرده است.

 وی در این باره گفت: لیگ برتر جایی است که رونالدو در آن می تواند یک ستاره شود.

منبع فوتبال ۳

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:24  توسط امید  | 

هر دم به بهانه ای فراهم نشدیم

ما منتظدان عین ادم نشدیم

او منتظر ما شد وبعد از ده قرن

ما سیصد وسیزده نفر هم نشدیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 20:6  توسط امید  | 

سلام

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 15:49  توسط امید  | 

من دوست دارم در خیا بان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه درمسجد بنشینم وبه کفش هایم فکر کنم

کتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 17:19  توسط امید  | 


در آخرين ساعات سال 63، عمليات بدر با رمز "يا فاطمه زهرا (س) " آغاز شد و در همان دقايق اوليه، كنترل جاده العماره ـ بصره به دست نيروهاي ايراني افتاد. پس از گذشت چند ساعت از آغاز عمليات، ارتش عراق با استعداد چند لشگر و تيپ‌هاي زرهي، تقريباً ده برابر نيروهاي ما شد. حجم سنگين آتش و بمباران منطقه توسط هواپيما، بالگرد و توپخانه‌هاي سبك و سنگين دشمن، مانع پيشروي رزمندگان شد.

نيروهاي واحد ضد زرهي لشكر 27 محمد رسول الله(ص)‌پس از دفع آخرين پاتك عراقي‌ها، در تنها سر پناه موجود، داخل كانال مشغول استراحت بودند. عراقي‌ها پس از هر شكست گلوله باران مواضع ايراني را شدت مي‌دادند.

واحد ضد زرهي، تنها يگان تخصصي ضد تانك در كل لشكر هاي سپاه و بسيج محسوب مي‌شد. به همين منظور هر جا كه لشكر 27 درگير عملياتي مي‌شد، جهت دفع پاتك هاي ديوانه وار نيروهاي مكانيزه ارتش عراق، به حضور واحد ضد زرهي نياز حياتي احساس مي‌شد.
فرماندهان عالي‌رتبه ارتش عراق، اين واحد را به خوبي مي‌شناختند. زيرا علاوه بر آنكه بيشترين تلفات را توسط موشك‌هاي هدايت شونده ضد تانك اين واحد متحمل شده بودند، مزه دفاع جانانه نيروهاي اين واحد در بدترين شرايط دفاعي، بارها چشيده بودند.

"اكبر مصداقي " كه فرمانده اين واحد بود از اولين ساعات صبح براي تأمين مهمات به سمت «هورالهويزه» رفته بود، در تلاش بود تا از ميان جهنم گلوله و موشك باران بالگردهاي عراقي بتواند لااقل يك قايق كوچك موشك ماليوتكا را براي تيراندازان واحدش از روي هورالهويزه رد كند.

"سيد محسن خوشدل " كه در غياب اكبر مصداقي با عنوان معاون اول واحد ضد زره، هدايت نيروها را براي شكست پاتك عراقي بر عهده داشت، با عصبانيت در بي‌سيم فرياد مي‌زد: "سوروسات عروسي ته كشيده، شيريني و شربت نداريم، به بچه ها بگيد خسيسي نكنند، لااقل نقل و نبات و زياد كنند! تعداد دامادهايمان زياد شده، ساقدوش ها همه خسته‌اند. "

خوشدل خوب مي‌دانست كه اگر مهمات به اندازه كافي باشد، نيروهاي مستقر در توپخانه برايش كم نمي‌گذارند، ولي كمبود مهمات و امكانات در تمام زمينه‌ها گريبان‌گير نيروهاي ايراني بود. داخل كانال، صداي ناله‌ مجروح‌ها به گوش مي‌رسيد. آنهايي كه سالم مانده بودند سعي داشتند تا به هر نحو ممكن جلوي خونريزي بيشتر مجروح‌ها را بگيرند.

نيروهاي عراقي در چند ساعت گذشته فشار زيادي را براي باز پس گيري مواضع تصرف شده توسط رزمندگان ما انجام داده بودند و همين عامل، باعث خستگي زياد نيروها شده بود. از طرف ديگر با تمام شدن جيره آب و غذا، نيروها شديداً در تنگنا قرار گرفته بودند.

در دشت مقابل كانال، لاشه تانك‌هاي نيم سوخته عراقي خودنمايي مي‌كرد. فضا پر بود از دود و باروت. تنفس به سختي صورت مي‌گرفت. بوي خون تمام كانال را در برگرفته بود.
در گوشه‌اي از كانال، غلامرضا به لب‌هاي خشك برادرش منصور خيره شده بود. غلامرضا بچه بزرگ خانواده محسوب مي‌شد. به قول بچه‌هاي قديمي ضد زره، غلامرضا از روز اول نور بالا مي‌زد! كسي نمي‌دانست چرا از كميته استعفا داده و چرا به محض استخدام در وزارت امور خارجه، داوطلبانه به جبهه آمده است. البته آمدن او به واحد ضد زره، دست گل برادر كوچكش منصور بود.

منصور به دليل آنكه از نيروهاي قديمي بسيج بود، به عنوان منشي واحد شناخته مي‌شد و طبعاً زمان عمليات را بهتر مي‌توانست حدس بزند. به همين دليل، هر كسي را كه در ذهن داشت در چنين مواقعي به جبهه فرا مي‌خواند؛ از جمله برادرش غلامرضا. غلامرضا همچنان محو لب‌هاي خشك و ترك خورده منصور بود. انگار در آن لحظه از تشنگي و گرسنگي خودش غافل شده و تنها نياز برادر كوچكش را مي‌ديد!
غلامرضا تا آمد حركتي كند، صداي انفجاري در لبه كانال، دوباره او را زمين‌‌گير كرد. منصور در بين گرد و غبار، خود را به غلامرضا رساند و گفت: "توي اين شير تو شيري كجا مي‌خواهي بروي؟! "
غلامرضا در حالي كه سعي مي‌كرد از جايش بلند شود، ‌پاسخ داد: "ميرم قدري اطراف كانال را بگردم،‌شايد آب و غذايي پيدا كنم. "

منصور در حالي كه با فشار دست راستش بر روي كتف غلامرضا او را به نشستن وادار مي‌كرد، گفت: "من قبلاً با مصداقي براي شناسايي به اين منطقه آمده‌ام و بهتر از تو اين كانال‌هاي پيچ در پيچ را مي‌شناسم. تو همين جا باش، من ميرم ببينم چي مي‌تونم پيدا كنم. "

غلامرضا تا آمد مخالفت كند، منصور به سرعت از پيچ كانال گذشت. در گوشه‌اي از كانال، ميان انفجار گلوله و خمپاره عراقي‌ها "امير كرك‌آبادي " مثل هميشه براي حفظ روحيه نيروهاي صفر كيلومتر، معركه راه انداخته بود و با شيطنتي خاص مي‌خواند: "بايد به شط خون شنا كنيم، شالاپ شلوپ، شالاپ شلوپ / بايـد با قـطـار سـفـر كنيم، تلق تلوق، تلق تلوق ".
در آن طرف كانال، "بهزادنيا " به همراه كمك‌هايش (بابا شمس و جهانبخش سلطاني) در حال استراحت بودند. بهزاد نيا با ديدن منصور، او را صدا زد. در همين حين، انفجار گلوله‌اي بر روي لبه خاكريز، جهنمي از گرد و خاك ايجاد كرد. با فروكش كردن نسبي گرد و خاك، بهزاد نيا نگاهش به منصور افتاد كه بي حركت بر روي شكم روي زمين افتاده است.

بهزاد نيا با نگراني به سمت منصور رفت، ولي هر چه او را صدا زد، منصور جواب نمي‌داد!

بهزادنيا با نگراني منصور را برگرداند كه ناگهان با چهره خندان منصور مواجه شد. با عصبانيت سر او داد زد: "در اين گيرو دار، تو هم بازيت گرفته؟! "
منصور كه خوب مي‌دانست اندكي درنگ باعث مي‌شود تا در همانجا برايش جشن پتو بگيرند، در حالي كه سعي مي‌كرد فاصله اش را با بهزاد نيا زياد كند، گفت: "به جون عمو بهزاد، دلم براي قيافه نگرانت تنگ شده بود. "
بهزادنيا در حالي كه نيم خيز شده بود، گفت: "اگر مردي واستا تا قيافه نگرانم را نشانت بدهم! "
تا بهزادنيا خواست بجنبد، منصور در پيچ كانال گم شد. درون كانال پر بود از پيكر شهدا و مجروحيني كه ديگر ناي ناله كردن برايشان باقي نمانده بود.
به‌دليل شدت گلوله‌باران عراقي‌ها، مجروحين هنوز به پشت خط منتقل نشده بودند و امدادگران سعي مي‌كردند با پانسمان‌هاي موقت، آنان را تا زمان انتقال، زنده نگه دارند.
پس از يك‌ساعت، شدت عقده پراكني عراقي ها قدري كمتر شده بود و منصور با چهره‌اي خسته و لبي خشك تر از قبل با دو قمقمه آب و يك قوطي كمپوت گيلاس، سروكله‌اش از پيچ كانال پيدا شد.
منصور هر دو قمقمه آب را بين مجروحين تقسيم كرد و پيش برادرش غلامرضا برگشت. غلامرضا كه از تأخير منصور نگران شده بود، با ديدن برادر كوچكش نفس راحتي كشيد.

منصور كمپوت را باز كرد، ولي نگاه غلامرضا به گونه‌اي بود كه مجبور شد خودش اولين نفري باشد كه لب‌هاي خشكش را با شربت كمپوت تر كند. غلامرضا هم پس از سر كشيدن جرعه‌اي، قوطي كمپوت را به فراهاني داد و او هم به بغل دستي اش.
قوطي كمپوت، تمام كانال را دور زد و دوباره به دست منصور رسيد. منصور كه توقع برگشت قوطي خالي كمپوت را هم نداشت، نگاهي به داخل آن انداخت، شربت كمپوت تازه به نيمه قوطي رسيده بود!
همه فقط لب‌هاي خشكشان را تر كرده بودند.
چند بار ديگر هم قوطي كمپوت چپ و راست كانال را طي كرد، تا دانه‌هاي گيلاس آن نمايان شد.
دوباره گلوله‌باران عراقي‌ها با شدت بيشتري شروع شده بود، ولي زاويه اصابت گلوله‌ها به گونه‌اي بود كه نشان مي‌داد گلوله ها از پشت سر نيروهاي خودي دارد شليك مي‌شود! وقتي خوشدل موضوع را با بي‌سيم جويا شد، فهميد عراقي‌ها وقتي نتوانسته بودند از سمت آنان نفوذ كنند، با تمام قدرت به سمت راست حمله كرده و نيروهاي واحد ضد زرهي را دور زده اند.

در شرايطي كه مهمات و موشك‌هاي ضد تانك تمام شده بود، تنها راهكار ممكن، عقب نشيني به سمت هورالهويزه بود.

نيروهاي گردان تخريب لشكر براي تأخير در پيشروي نيروهاي زرهي عراق و ايجاد فرصت بيشتر براي عقب نشيني بچه‌ها، سيل بند سمت چپ را منفجر كردند. آب تمامي دشت را در بر گرفت. تنها جاده مواصلاتي كه ارتفاع آن از سطح زمين بالاتر قرار داشت، قابل استفاده بود كه آن هم زير آتش شديد عراقي ها قرار داشت.
عراقي‌ها كه گراي ثبتي دقيق محل استقرار نيروهاي واحد ضد زرهي را به دست آورده بودند، داخل كانال را با انواع گلوله هاي توپ و خمپاره مورد هدف قرار مي‌دادند. تعداد زخمي ها هر لحظه بيشتر مي‌شد و راه فرار نيروها به سمت هورالهويزه هم هر لحظه بسته‌تر.

"حسين نظري " در حالي كه به صورت خميده از جلوي منصور و برادرش مي‌گذشت، با خنده گفت: "برادران طالب‌پور اردكاني ميل ندارند پشت به دشمن و رو به ميهن پيشروي كنند؟! "
منصور در حالي كه دستگاه ساگر را روي دوشش جابه‌جا مي‌كرد، با نيشخندي پاسخ داد: "دارم اطرافم را نگاه مي‌كنم ببينم ميان اين همه داماد، حوريه‌اي هم براي من و اين داداشم باقي مانده يا نه! "
حسين نظري در حالي كه از آنان دور مي‌شد، گفت: "اگر دير بجنبي به جاي حوري، بعثي‌ها نصيبت مي‌شوند. "
گلوله خمپاره‌اي كه سر كانال خورد، همه را وادار كرد تا سريع‌تر براي مهياي برگشتن شوند. منصور به برادرش غلامرضا نگاهي كرد و گفت: "من مي‌روم پيش خوشدل، تو هم با عمو بهزاد و كرك‌آبادي زودتر حركت كنيد. من هم خودم را به شما مي‌رسانم. "
از هر طرف گلوله‌اي به سمت آنان مي‌آمد. وضعيت بدي بود.
نيروهاي قديمي واحد، هر چند كه از اين عقب نشيني ناراحت بودند، ولي براي آنكه به ساير نيروها روحيه بدهند، همان‌گونه كه سعي مي‌كردند ميان آن‌همه آتش و گلوله راهي براي فرار از محاصره عراقي ها پيدا كنند، با حالتي كنايه آميز و طنز مي‌خواندند: "كربلا كربلا ما داشتيم مي‌اومديم / تانك‌هاي عراقي نذاشتن بياييم / كربلا كربلا نصف راه بر گشتيم / الان هم داريم جيم مي‌شيم، در مي‌ريم. "

منصور هنوز پيچ كانال را براي رسيدن به خوشدل رد نكرده بود كه او را به همراه جهانبخش سلطاني ديد كه به سمتش مي‌آيند. شرايط منطقه به صورتي بود كه فرصت هيچ حرفي را باقي نگذاشته بود. حركت از روي پيكر شهدا كه هر كدامشان دنيايي خاطره را در ذهن نيروها زنده مي‌كرد، بزرگ ترين عذاب اين عقب نشيني بود. هر كس تا جايي كه توان برايش باقي مانده بود، سعي مي‌كرد با خود، مجروحي را به عقب ببرد.
تشنگي، گرسنگي و بي‌خوابي روزها و شب‌هاي گذشته، قواي جسمي نيروها را تحليل برده بود؛ به گونه‌اي كه لباس هم در تن آنان سنگيني مي‌كرد. آب رها شده نيز زمين را به باتلاقي تبديل كرده بود كه برداشتن هر قدم، انرژي ده‌ها قدم را هدر مي‌داد!

منصور از دور، غلامرضا را مي‌ديد و همين امر باعث مي‌شد به سرعت قدم‌هايش اضافه كند تا به او برسد.
ناگهان چند انفجار نزديك به هم، او را به هوا بلند كرد و چند متر آن طرف‌تر به زمين كوبيد و همزمان، باران خاك و سنگ بر روي او شروع به باريدن كرد.

منصور از شدت موج انفجار و افتادن روي زمين، تمام بدنش درد مي‌كرد. او پس از مدتي با شنيدن صداي خس خسي، توجهش به سمت چپ جلب شد. دستي به بدنش كشيد. علي‌رغم درد، ولي ظاهراً، نه زخمي‌شده بود و نه جايي از بدنش شكسته بود. به هر زحمتي بود، سينه خيز خود را به صاحب صدا رساند. خون ، تمام صورتش را پوشانده بود و تركش، گلوي او را نشانه گرفته و از دو ناحيه سوراخ كرده بود. منصور وقتي با چفيه‌اش خون هاي صورت او را پاك كرد، فهميد "فراهاني " است كه زخمي‌شده است. صورت او كاملاً كبود شده بود و راه تنفسش بند آمده بود.

منصور دستش را در گلوي بريده شده فراهاني فروبرد و لخته‌اي گوشت و خون را كه منجر به بسته شدن شريان تنفسي فراهاني شده بود را خارج و بلافاصله با چفيه روي خرخره گلوي او را بست. فراهاني ديگر مي‌توانست كمي نفس بكشد، ولي مشكل اصلي باقي مانده بود كه آن هم بستن زخم گلوي او بود؛ اگر چفيه را شل مي‌بست، جلوي خونريزي گرفته نمي‌شد و اگر سفت مي‌بست، باعث خفگي فراهاني مي‌شد.
فكري به ذهن خسته منصور رسيد؛ چفيه فراهاني را از دور گردنش باز كرد و آن را دو تكه كرد و هر كدام را درون حفره گلوي او قرار داد و با چفيه خودش آرام روي آن را بست. اوضاع بحراني تر از آن بود كه بشود بيشتر آنجا ماند. بايد هر طور بود خود را از حلقه محاصرة عراقي ها نجات مي‌داد.

از دور، چهره "مؤمني " كه كنار كانال نشسته بود، جلب توجه مي‌كرد. منصور زير لب غرغر كرد: "تو اين اوضاع، اين هم دست از خواب بر نمي‌دارد! " نزديك او رسيد و ديد تركش قسمتي از سر و صورتش را برده و او به شهادت رسيده است.
منصور مؤمني را رها كرد و زير بغل فراهاني را گرفت و به سمت هورالهويزه به راه افتادند. راه زيادي نرفته بودند كه به سه پيكر شهيد رسيدند كه صورت آنان با چفيه پوشانده شده بود.

فرصت شناسايي اجساد نبود. از كنار آنان گذشتند. حس غريبي منصور را به برگشتن به سمت آن سه پيكر دعوت مي‌كرد. سرش را برگرداند و جنازه‌ها را نگاه كرد. چيز آشنايي نديد. دوباره خواست با فراهاني به راهشان ادامه دهد، ولي نمي‌توانست قدم از قدم بردارد. همان حس غريب، او را به سمت آن سه جنازه مي‌كشيد و منصور فراهاني را خطاب قرار داد و گفت: "تو اگر تونستي سعي كن جلوتر بروي، من هم الان بر مي‌گردم پيشت. "
فراهاني با آنكه به سختي نفس مي‌كشيد، خود را بر روي زمين كشيد و جلو رفت. منصور به سمت سه جنازه برگشت.
درست بالاي سه جنازه رسيده بود كه چفيه سياه رنگ روي يكي از جنازه ها توجه او را به خودش جلب كرد. انگار كسي او را از زير آن چفيه سياه رنگ صدا مي‌زد!
منصور يادش آمد هنگام تقسيم چفيه، تنها كسي كه در واحد ضد زرهي چفيه مشكي نصيبش شده بود، برادرش غلامرضا بود.

ديگر كنترل اعمال خودش را نداشت. به سرعت چفيه مشكي را از روي صورت جنازه كنار زد. چهره خندان غلامرضا قدري او را آرام كرد و احساس كرد كه او هنوز زنده است.
دست انداخت دور گردن غلامرضا تا او را بلند كند،‌ ديد تركش به پشت سرش اصابت كرده و تركش ديگر به كشاله رانش، درست قسمت سفيد ران را نشانه رفته است.

منصور حال عجيبي داشت. نمي‌دانست چه كار كند. ميان آن همه گلوله‌باران عراقي‌ها امكان ماندن و عزا گرفتن نبود. سعي كرد غلامرضا را روي دوش خود بگذارد و او را با خودش به عقب ببرد، ولي خستگي، گرسنگي و تشنگي براي او رمقي باقي نگذاشته بود؛ بخصوص آن كه غلامرضا از او قوي هيكل‌تر هم بود.
به هر سختي‌اي كه بود، غلامرضا را به دوش كشيد. هنوز چند قدمي نرفته بود كه انفجار گلوله اي در نزديكي اش او را به زمين كوبيد و غلامرضا كه بر دوش او بود، با تمام وزنش بر روي او افتاد.

چاره‌اي نداشت. بايد جنازه برادرش را همانجا مي‌گذاشت و جان خود را در مي‌برد، و گرنه او هم كشته مي‌شد. منصور با دوربين ديده بود، عراقي هايي كه آنان را تعقيب مي‌كنند، اصلاً اسير نمي‌گيرند! سالم و مجروح را تير خلاص مي‌زدند! در همان لحظه كه تصميم گرفت جنازه برادرش را همانجا بگذارد و جان خودش را در ببرد، انگار كسي از درون به او نهيب زد كه "جواب مادر را چه بدهد؟ ". گفت: "چطور به مادر ثابت كنم غلامرضا شهيد شده! چطور به او بگويم كه جنازه اش را جا گذاشتم تا جان خودم را در ببرم! مادر اصلاً باور نمي‌كند كه غلامرضا شهيد شده باشد! همه‌اش با خود مي‌گويد: شايد غلامرضا زخمي شده و تو در نجات او كوتاهي كرده‌اي! "

منصور در بد مخمصه‌اي گير افتاده بود. عراقي ها داشتند نزديك مي‌شدند. به دليل شكسته شدن سد و باتلاقي شدن منطقه، تانك‌هاي عراقي قدرت پيشروي نداشتند، و گرنه تا حالا او نيز تير خلاص را خورده بود.
عراقي‌ها لحظه به لحظه نزديك‌تر مي‌شدند. منصور بايد هرچه سريع‌تر از آن مهلكه خارج مي‌شد.
پاهاي غلامرضا را گرفت و همانگونه كه چهار دست و پا خود را جلو مي‌كشيد، غلامرضا را هم به دنبال خودش روي زمين مي‌كشيد.

تمام حواس منصور به اين بود كه بتواند جنازه برادرش را به مادرش تحويل دهد و بگويد براي نجات او هيچ كوتاهي نكرده است.

منصور كنار در مسجد رضوان (تو محلشان) عين آدم‌هاي گيج و منگ ايستاده بود. حالا كه جنازه برادرش را به تهران رسانده بود، نمي‌دانست چه جوري به مادرش بگويد كه برادر بزرگش به شهادت رسيده است.
شايد اگر منصور در آيينه نگاهي به چشمان سرخش مي‌كرد، مي‌فهميد كه چشمانش زحمت زبانش را در مقابل مادرش مي‌كشد. هرچه فكر كرد راهي به ذهنش نرسيد. به ناچار راه منزل را در پيش گرفت. دقايق زيادي بود كه پشت در ايستاده بود، ولي قدرت فشار دادن زنگ را نداشت. هوا رو به تاريكي بود و منصور پشت در منزل به دنبال راهي براي اطلاع دادن خبر شهادت برادرش.

منصور با خود فكر كرد بهتر است كه اول به پدرش بگويد تا او مادر را مطلع كند. گرماي خفيفي در انگشتانش حس كرد و زنگ را فشار داد. هنوز دستش را از روي زنگ بر نداشته بود كه در باز شد و هيكل نحيف سياه پوش مادر در آستانه در ظاهر شد. انگار كه ساعت‌هاست انتظار زنگ در خانه را مي‌كشد! منصور قدرت نگاه كردن به چشم‌هاي مادر را نداشت. سرش را پايين انداخت. زبان در كام خشكيده‌اش ياراي حركت نداشت تا سلام كند.

پس از لحظه‌اي مادر دستان منصور را در دست گرفت و او را به داخل خانه كشيد و در همان حال گفت: "ديشب غلامرضا خودش خبرش را داد.

نویسنده: ابوالفضل درخشنده
  منبع وبلاگ خاطرات خاکریز 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:43  توسط امید  | 

تاکسی منتظرش بود از زیر اینه و قران رد شد بچه ها را بوسید و پرید توی ما شین مسیر را بهتر از راننده تازه کار میشناخت او اشاره می کرد وراننده می شتاببید. ساک دستی اش برداشتو خود را به سالن فرودگاه رساندشلوغ بود و از همه شلوغ تر، صف پروازهای به مقصد مشهدتا شنید همه  پروا زها به مقصد مشهد باطل شده،بی آن که ببپرسد چرا،اشک پهنای صورتش راگرفت یک گوشه ای از سالن پوستری از حرم امام رضا (ع) را دید دستی به رویش کشیداشکها یش را ستردایستاد

رو به روی عکس گنبد:صلی ا...علیک یا اباالحسن... سرش را پایین انداخت وبا ارامش و اطمینان ازپذیرش زیارتش به خانه برگشت                                

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 16:8  توسط امید  | 

استقلالی ها

        بردتون مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 18:2  توسط امید  | 

فضل بن عیاض می گوید هرگاه از تو پرسیدند:آیا خدا را دوست داری سکوت کن زیرا اگر بگویی نه ،کافر شده ای وگر بگویی اری فعل تو چنان ننماید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 16:24  توسط امید  | 

سلام فقط خواستم بگم هنوز هستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 14:41  توسط امید  |